مادربزرگ

امروز رفتم دیدن مادربزرگم :* انقدر خوشحال شد :*

گفت هفت گفتم اگه امروز نیای بلند میشم خودم میرم خونشون.

همش میگه هفت دنیا دو روزه معلومم نیس پس فردا چی میشه زود زود بیا دیدنم ، پس فردا پشیمون میشیا .

اخی...دورش بگردم ‌.

چرا انقدر مادربزرگا خوبن ؟! 


ب.ر.ن:

چند ماهی هست ازدواج کرده ، امروز خالش داشت میگفت انقدر گلو دردش شدیده که نمیتونه آب دهانشو قورت بده .

یهو بی هوا گفتم عه چه زود بیماری بوسه گرفت ! 

خالش یهو با تعجب نگام کرد و دیگه هیچی نگفت  :)) 

بابا اسمش ضایعت :))



منبع این نوشته : منبع
انقدر

ملاحظه

مگه تو رو عقد نکرده بود ؟! به همین راحتی ؟ مگه دوس پسر دوس دخترید ؟! مگه زنش نیستی ؟ مگه چیکار کرده بودی ؟ مگه خیانت کردی ؟مگه فلان ؟! مگه بهمان ؟!

یه جوری سوالای چرت و پرت میپرسید انگار من هشتو ول کردم !

برید از خودش بپرسید ! 

هر چی صلاح دونستم نوشتم . و اصلا دلیلی نمیبینم بخوام از این بیشتر بنویسم .

حوصلشم ندارم .

من حوصله خودمم ندارم چه برسه بخوام واسه کسی توضیح بدم ! 

یکم درک و فهم داشتن چیزی ازتون کم نمیکنه فقط باعث میشه اطرافیانتون احساس ارامش بیشتری کنن . 



منبع این نوشته : منبع

حماقت

متاسفانه با این سن و سال ، به تنهایی مصداق عقل سالم در بدن سالم رو نقض کردم .

با اینکه از عواقبش اگاه بودم باز هم اینکارو کردم و خودمو کوچیک کردم .

زنگ زدم به هشت ‌... .

اولش زنگ میخورد ، بعدش خاموش شد !! فهمیدم حاضر به صحبت کردن نیست .

کمی گذشت باز تکرار کردم .

اینبار جواب داد .

باهاش صحبت کردم و با اینکه خیلی برام سخت بود و میدونستم اشتباهه حرف دلمو زدم .

گفت ماجرا دیگه برام تموم شدس...تو دیگه تموم شدی برام ،  من دیگه تو رو نمیخوام شرمنده !

دقیقا همین حرفا رو زد !

قشنگ متوجه شدم هیچ امیدی به برگشت هشت نیست .

من زیاد اجتماعی نیستم... .

با چند نفر صمیمی میشم و با همونا می مونم .

هشت تنها مردی بود که من عمیقا دلباختش بودم و الان ضربه بزرگی میخورم از نبودش . باید پیشگیری کنم و برم پیش یه روان شناس . من میدونم ضربش چقدر مهیب خواهد بود .

صد در صد مقصر این موضوع من بودم . 

با اخلاق گندی که من دارم... .

منو ببخش هشت ، خیلی اذیتت کردم .


منبع این نوشته : منبع
برام

عمه جمیله

وقتی شیراز بودیم خیلی کوچیک بودم پنج شش سالم بود .

از این دخترایی بودم که صبحا بدون کفش و دمپایی میدوییدن توی کوچه با بچه ها بازی میکردن تا عصر دم دمای غروب یکی بیاد با داد و بیداد میبردنم :))

یه همسایه داشتیم که دختر همسن من داشت اسمش فاطی بود و بیشتر دوتایی آتیش میسوزوندیم .

چون خونه ی بابابزرگم بودیم , همه به خاطر بابابزرگم به ما چیزی نمیگفتن . :)) 

وگرنه کل محل قابلیت اینو داشتن ما رو با دستاشون خفه کنن . :)) 

(یه مغازه هم وسطای کوچه داشتیم , مغازه ی اصغر عاقا (خدا رحمتش کنه) پفک میخریدیم .)

یه بار با فاطی حوصلمون سر رفته بود رفتیم بالای پشت بوم هر کی رد میشد اب میریختیم روی سرش قاه قاه میخندیدیم :))

زنگ میزدیم در میرفتیم .

آدامس میچسبوندیم روی زنگا .

یه همبازی دیگم داشتم اسمش اکرم بود من خیلی بدم میومد ازش :/ شلخته بود همیشم بازیش نمیدادیم :)) هر چیم نمیخواستیم بخوریم میدادیم به اون .

مامانبزرگم یه عمه داشت اسمش عمه جمیله بود . سنش خیلی زیاد بود نزدیک یه قرنش بود :)) من خیلی دوسش داشتم ولی برعکسش اوشون میخواس دنیام نباشه خودمم نباشم :)) حالش بهم میخورد ازم :)) عوضش عاشق داداشم بود .

اصلا پسردوس بود .

یه روز صبح که داشتم میرفتم پسرای محلو کتک بزنم , مامانم گفت هفت عمه جمیله میخواد اینجا اذیت نمیکنیااااا :/ گفتم باشه :)

رفتم و داشتیم با فاطی و بر و بچ محل بازی میکردیم گفتیم بریم از اصغر اقا پفک بخریم .

همینجوری بدو بدو رفتیم و پفک خریدیم داشتیم برمیگشتیم یهو یکی گوشمو پیچوند و گفت پدر صلواتی با شرتک تو کوچه چیکار میکنی :)) کفشات کو ؟ دختر که نمیره تو مغازه :)) یه بار دیگه اینجوری ببینمت گوشتو میبرم میذارم کف دستت . من خیلی ترسیدم اینو گفت .

عاقو همینجوری رشت عالم تو سرت گویان منو تا خونه اسکورت کرد :))

یه چند تا موعظه هم به ننمون کرد :)) مامان بزرگمم گفت دیگه نبینم اینجوری بری توی کوچه ها .

خیلی ناراحت شدم مامان بزرگم دعوام کرد :( 

خلاصه پفک و ناهارمونو کوفتمون کرد .

بعد از ناهار به من گفت پاشو کمک ننت کن سفره جمع کنه . گفتم نمیخوام علی جمع کنه . گفت گوت بگیرن ایشالا :)) تو چش سفید جمع نکنی پسرم جمع کنه ؟!

پسرا کار نمیکنن :/ گرفت بوسشم کرد :/

همیشه بالای سالن دو تا کوسن میذاشت رو هم , لم میداد تسبیحشو در میاورد ذکر میگفت یا با رادیوش ور میرفت .

بعد از ناهار که لم داده بودن در حریم همایونیشون , بلند شدم رفتم تلویریون رو روشن کنم , آقایی داشت اخبار میگفت .

یه دفعه شروع کرد به داد و بیداد و فحش که پدر صلواتی من چادر سرم نیست :)) (فک میکرد اون آقا ، میبینش و نامحرمه)

چند تا چیزم پرت کرد طرف من :)) که برو چادرمو بیار :)) چادرشو اوردم و دادم دستش , منو گرفت به زور نصف چادر خودشو هم سر من کرد :))

خلاصه با ضمانت بابابزرگم منو ول کرد :))

دو سه روز خونمون بود , روز سوم دیگه داشت جمع میکرد بره , چسبیده بودم بهش من گفتم نهههه عمه نرو و بمون و این حرفا , اون بیچاره هم منو با یه نفرت خاصی از خودش جدا میکرد :)) منم دوباره میچسبیدم بهش :))

دیدم نه اینجوری نمیشه برم کفشاشو قایم کنم یه جایی که نتونه پیدا کنه .

هی فکر کردم کجا قایم کنم پیدا نکنه ؟! بعد از فکر کردن های مکرر فهمیدم بهترین جااا سطل زبالس :) 

از این سطل زباله گنده ها داشتیم رفتم کفشاشو زارت انداختم توی سطل :)) 

عاقو اینا کل روز دنبال کفشای عمه بودن :)) 

اخرشم داداشم رفت پای سطل زباله یه چیزی بندازه توی سطل که کفشا رو دیده بود و عمه عمه گویان اومد و اومد خود شیرینی کرد و کفشاشو داد بهش :/

کلی قربون صدقه داداشم رفت و منم کتک زد :/

وقتی داشت میرفت دویدم تو کوچه گفتم خیلی خوشحالم داری میری و براش زبون دراوردم :))



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,داشتیم ,کوچه ,گفتم ,اینجوری ,کفشاشو ,داشت اسمش

تصمیم

تصمیمی که دیشب گفتم میخوام بگیرم و میدونم با شکت مواجه میشه این بود که خودم زنگ بزنم به هشت . عمرا من این کارو بکنم . درست نیس من زنگ بزنم باید به واسطه چند تا بزرگتر انجام بشه .

با مامان صحبت کردم .

گفتم اینجوری نمیشه درست نیست . چرا انقدر بیخیالی زنگ بزن بگو هر چیزی راه و رسمی داره بلند شن بیان اینجا تکلیف منو روشن کنن .

مسخرشون که نیستم .

گفت الان لاهیجانن شمارشونو ندارم .

گفتم به گوشی ننش زنگ بزن .

گفت جمعه س زشته تعطیله .

گفتم اونا الان لاهیجانن هر روز توی تعطیلاتن .

همش بهانه اورد .

یکم سر و صدا کردم و رفتم . 

والا هیچکس باورش نمیشه اینا انقدر بیخیالن .

انقدر استرس دارم و بی قرارم که خدا میدونه .

به یکی از کارشناسای منابع انسانی اسم و شماره دادم برای اورژانس .

زنگ زده میگه فلان جا هست ، گفتم خیر اونجا نمیرم . لیست درخواستی دادم بهتون همون رو بررسی کنید لطفا .

گفت میره تا خرداد !

اینم از شانس ما :( 

دست این باشه منو زندان هم میفرسته !! 

حال و روزم عجیب بهم پیچیده .

اعصابم واقعا خرابه :( 



منبع این نوشته : منبع
گفتم ,انقدر ,الان لاهیجانن

Cute

خب عامو پاشید پاشید یه گوشی سامسونگی چیزی پیدا کنید از جایی که از تم سامسونگ پشتیبانی کنه .

برید تم استور و کلمه ی Cute رو سرچ کنید .

تم من میاد :)) 

عکساشم میذارم براتون ادامه مطلب .

بیام ببینم ریت دانلودم پایینه جرتون میدم . :/ 

اصلا مهم نیست تم رو اپلای میکنید یا نه باید برید و دانلود کنید :))

عامو نیام ببینم کسی دانلود نکرده آ :/ 


پ.ن :


من خودم هر چی سرچ میکنم پیداش نمیکنم !!


 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
ادامه مطلب

شیدایی

شاید هشت راست میگه . شاید واقعا من تعادل روان ندارم .

میخوام این کارو بکنم گرجه عقل سلیمم میگه این کار اشتباهه و با شکست صد در صد مواجه میشه .

و میدونم که کار درستی نیست .

با این حال این کارو سعی میکنم نکنم و خودمو اقناع کنم به عهده ی یه واسطه بذارم .

امیدوارم مراحل کار به قدر لازم نامحسوس باشه و به سرانجامی که میخوام برسه .


پ.ن:


تمام این بی ثباتی های خلقی رو مدیون این هوا هستم :(

لامصب هوا هوای فسق و فجوره :(


منبع این نوشته : منبع

سور

اولش که دیدمش نزدیک بود بغلم کنه از خوشحالی :)) 

رفتیم تکسین .

بد نبود ، حوصله ای که نداشتم یکمش برگشت .

یکم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و دستش انداختیم .

ریحانه بهش گفت تو باید سور میدادیاااا .

خندید گفت چشم .

موقع سفارش دادن که شد گفت هر چی دلم بخواد سفارش بدم ؟! گفتم اره هرچی میخوای سفارش بده خودتو بترکون که دیگه از این غذا ها خبری نیست :))

موقع حساب کردن اومد جلو و گفت نه و من نمیذارم ، ما قبول داریم این شام به نیت شما و فلان . 

گفتم باشه بابا یه شبه ورشکست نمیشم .

چقدر دلم برای ریحانه تنگ شده بود . انقدر این بشر خوب و کیوت که دوس داری قورتش بدی .

مهربون خوشگل :*

بعضی مراسما و مهمونی ها هستن که واقعا نه حالشو داری و نه حوصلشو ، ولی به رسم ادب و عزت و احترامی که برای طرف مقابل قائلی مجبوری بری .



منبع این نوشته : منبع
سفارش

خط قرمز

هر کسی بر اساس شرایط ژنتیکی و محیط و سبک زندگیش یه سری خط قرمزا واسه خودش داره .

نمیدونم خط قرمزی که دور بعضی از کار ها و اشخاص میکشید با ماژیک میکشید ، یا با پاستیل که سخت پاک میشن یا با مداد قرمز که راحت پاک میشه ! اما زیادی سخت نگیرید .

یه بار صحبت و مراوده کردن با اون شخصی که دورشو یه خط قرمز محکم کشیدید کسی رو نکشته ! 

یا گذشتن از کوچه ای که میدونید سگ یا گربه زیاد داره و به دلیل فوبیایی که دارید هر بار مسیرتون رو دور میکنید .

با این حال بعضی از خط قرمز هاتون رو اگر پاک کنید ، مسیر زندگیتون عوض میشه .

مثل اولین پوک سیگار ، اولین استعمال مواد محرک و مخدر ، اولین باری که معشوقتون رو میبوسید ، اولین بغل ، اولین خوابیدن  ، اولین رابطه ، ... .

تمام این اولین ها شروع یه چیز تازه ای هستن . یه مسیر جدید !

همه ی این اولین ها یه خاطره میشن برامون که شروع یه چیزی بودن .

و همه چیز از این خاطره ی لعنتی شروع میشه .


ب.ر.ن:

وب بعضی هاتون رو که میخونم نمیفهمم چرا وقتی پرونده ی یه رابطه رو بستین باز هم درگیر ادم قبلی زندگیتون هستید ؟! 

خب برش گردونید ! و نذارید بره ! 

یعنی تغییر دادن یه اخلاق کوچیکتون به نبودش می ارزه ؟! 

یکم جرئت داشته باشید بابا .

منم خیلی دوس دارم همچین کاری بکنم منتها پارتنر من کسی که با سیاست مهره هاشو جا به جا میکنه .


منبع این نوشته : منبع
اولین ,قرمز ,بعضی ,میشه

یه کپه ی لیمویی

از اینکه نمایشگاه کتاب مصلا باشه خوشم نمیاد .

شهر آفتاب خیلی بهتر بود .

یه پست در مورد نمایشگاه کتاب گذاشته بودم و کتاب توش معرفی کرده بودم .

والا کتابخونم دیگه جا نداره ، نه اینکه خیلی کتاب داشته باشما (که البته دارم :)) ) کتابخونم کوچیکه .

اتاقمم واقعا دیگه جای تیر و تخته ی جدید نداره . این سرویس اتاق خوابی که سه سال پیش گرفتم کل اتاقمو پر کرده و متاسفانه نه دیزاین قشنگی شد براش زد ، نه جایی رو باز کرد !!

من هنوز با کمبود جا برای لباس رو به رو هستم .

سرویس اتاق خواب قبلیم جاش از این کمتر بود با مشکل لباس رو به رو بودم ، الانم با همین مشکل رو به رو هستم !!

واقعا نمی فهمم چرا ؟! 

دیشب مامانم میخواست چیزی از توی کابینت بیرون بیاره که لیوانی افتاد و شکست . 

یهو مامانم گفت وات د فاعک ؟! :)) 

گفتم مامان ؟! فارسی فحش بده غرب زدگی تا کجا ؟! 

خانواده هشت هم اومدن .

من توی اتاق موندم . بابام کلی صحبت کرد . مامانش اصلا صحبت نمیکرد . باباش میحرفید . هشت اخراش صحبت کرد ‌.

مثه این کپه ی لیمو گفت با مشاور صحبت میکنه .

به مشاوره هم که گفته بود از چشمم افتاده و فلان . 

دیگه مثلا اومده بودن تکلیف روشن کنن کاری از پیش نبردن .




منبع این نوشته : منبع
کتاب ,صحبت ,اتاق ,سرویس اتاق ,نمایشگاه کتاب

حس

روز اول جدایی خیلی ناراحت بودم .

حد فاصل روز جدایی تا روزی که به هشت زنگ زدم فوق العاده احساس بدی داشتم تنهایی و تعلیق و اوارگی... .

واقعا غم بزرگی بود .

شبی که به هشت زنگ زدم هم سخت گذشت ، فرداش هم... .

اما دو روز بعد از تماسم با هشت ، لمس شده بودم .

اصلا ناراحت نبودم ، خوشحالم نبودم . ناراحت بودم اما خیلی بی تفاوت بودم .

انگار تمام گریه ها و ناراحتی هام توی همون چند روز ته کشید .

روزها گذشت و رسید به امروز و قرار شد رسما صحبت کنن و قضیه رو ختم بخیر کنن .

هرچند روی طلاق نمیشه اسم ختم بخیر شدن رو گذاشت .




منبع این نوشته : منبع
ناراحت ,ناراحت بودم

تم

تمی که ساخته بودم هزار و صد و پنجاه و چهار تا دان خورده !! 

داداچ ! من خودم هنوز نتونستم تممو دانلود کنم !! چطوری اینقدر دان خورده ؟! 

تازه بیست و شش تا هم از ایران بودن ! 

گفتم شاید به خاطر اسمشه . عوضش کردم .

اسم تمم cute و وقتی سرچ میکنید داخل تم استور سامسونگ باید بیاد .

عکساشو هم چند پست قبل گذاشتم .


منبع این نوشته : منبع

تعلیق

واقعا خستم ،

دلگیرم ، 

عصبیم ، 

حالم خوب نیست ،

گیجم ، 

دلتنگم ،

زخم خوردم ،

و هیچکس نیست که حالمو عوض کنه :( 

نه مشاوره مشکلی رو حل میکنه نه آرومم میکنه نه به درد میخوره :( 

کاش یه اتفاقی بیفته ! من از این حالت تعلیق کلافم ، حالم بده !

از این بلا تکلیفی ، از این بی تعادلی ، نفهمی ، کلافم .


منبع این نوشته : منبع

مشاور هشت

امروز یه چیزی متوجه شدم اما نمیدونم صحتش تا چه حده .

هشت هر بار که از من ناراحت میشد و قهر میکرد ، فردای اون روز بشدت دلتنگ میشد و زنگ میزد .

اصلا براش مهم نبود چقدر زنگ میزنه انقدر زنگ میزد تا جواب بدم .

اینبار که هشت حرف آخر رو اول زد و خیال هر دومون رو راحت کرد ، من دیگه داشتم به قهقهرا میرفتم که یک دفعه امروز صبح یک دوستی زنگ زد و گفت به مشاور گفته دلم براش تنگ شده و دوسش دارم و نظرم عوض شده و میخوام برگردم . 

مشاور هم گفته خوب فکراتو بکن رفتار هاش و کاراش رو در نظر بگیر ببین میتونی کنارش زندگی کنی و برگردی به شرایط قبلی یا نه ؟! اگه نمیتونی الکی برنگرد . الان نصف راهو رفتی .

منم امروز به مادرم گفتم دیگه هشت نمیخواد منو ، ایرادی نداره زنگ بزن بیان و رسما بگن .

اینکه من زنگ زدم به هشت و اینجوری گفت بیشتر شبیه بچه بازیه . بگو با بزرگترش بیاد این حرفا رو بزنه .

مادربزرگمم یکم با مامانم صحبت کرد و به مامانم گفت چیا بگه به ننش .

به نظر من مشاورش حرف درستی زده . فکراشو بکنه چون من تحمل این بچه بازیا رو ندارم ! مسخره ی کسی هم نیستم .


منبع این نوشته : منبع

بعد تو

امروز نشسته بودم و فکر میکردم یه چیزی توی این اردیبهشت درست نیست .

نبودن عشق در زندگیم ، عاشقی نکردنم در این هوا ، شاد نبودنم ، و بی خوابی های مکرر ، ... .

چرا واقعا ؟! 

کاش میشد لذت ببرم و همه چیز مزه ی زهر مار نده ! 


پائول دوروف عزیز ، بار دومته همچین قطعی وسیعی رخ میده ! بجنب ! و اینا منتظر بهانه ن ! 


منبع این نوشته : منبع

دیشب

دیروز که گفت باشه میام ، مامانم زنگ زد خانوادگی برای  افطاردعوتشون کرد . 

خانوادگی اومدن ، خودشون رفتن هشت نرفت .

دو ساعت حرف زد مثل همیشه منو مقصر کرد بعدشم پاشد رفت .

نه اتفاق عاشقانه ی شب جمعه ای افتاد نه هیچ چیز دیگه .

خیلیم سنگین بود .

  همین ! 

الانم نه معلومه قهره نه معلومه آشتیه .


پ.ن: 

مرسی از عزیزان بی شوووری که حدس های شب جمعه ای زده بودن :))


منبع این نوشته : منبع

به مامانم گفتم که اینجوری گفته ، خیلی خوشحال شد ! بهم توصیه کرد خونه رو جمع کنم .

من نمیدونم چیکار کنم ‌. ینی چی این حرفش اخه .

احتمال میدم پیش دوستاش بوده ‌اینجوری گفته .

شایدم هنوز دفترشه .

ای بابا من با این حجم از استرس میمیرم که 


منبع این نوشته : منبع